خرید بک لینک
دلبرّ من هست جانان، يك كمي هم بيشترميكنم قربانِ او، جان، يك كمي هم بيشترتا هفشده دست رختِ نو براي خود خَرَدبنده را ميسازد عريان، يك، كمي هم بيشترچون كه ميخواهد كند از حقِّ زن دايم دفاعميكشد هر روز قليان، يك كمي هم بيشترآخرِ هر ماه، وقتي بنده ميگيرم حقوقميشود يك روزه خندان، يك كمي هم بيشترروزِ بعدش، بس كه اخم و تخم و دعوا ميكندميشوم مخلص هراسان، يك كمي هم بيشترلنگه كفش است و ملاغه، هي نثارم ميكندضمن آن، فحشِ فراوان، يك كمي هم بيشترارتباط ظالم و مظلوم كرده برقرارچون حديثِ فيل و فنجان، يك كمي هم بيشترمويِ سر تا ناخن پارا كند هر روز رنگميشود طاووسِ الوان، يك كمي هم بيشتررنگِ رويِ بنده هم، از ترس، دايم ميپردميشوم چون بيد، لرزان، يك كمي هم بيشتريك كمي هم بيشتر خواهد كه ترساند مراميزند حرف از «مامانجان»، يك كمي هم بيشترخانهيِ مستأجريمان، هست در پايينِ شهرخانه ميخواهد به شمران، يك كمي هم بيشتربا حقوقِ كارمندي، ميزند حرف از سفرگه سوئد خواهد، گه آلمان، يك كمي هم بيشتربا هواپيمايِ روسي كاش پروازي كندتا كه گردد درب و داغان، يك كمي هم بيشترالغرض، از لطفِ ايشان، بنده از سي سالِ پيشميدهم جان زيرِ پالان، يك كمي هم بيشتربس كن «آرش»! يك كمي انگار ميخارد تنتميشوي خيلي پشيمان، يك كمي هم بيشتر

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

روزي كه آمديم به دنيا يواشكيدر خانه بود غلغله بر پا، يواشكيميزيستيم در دو اتاقِ اجارهايما نيز آمديم همان جا، يواشكيچون نرخ آرد و آب و شكر بود «واقعي»!مادر «كاچي» نكرد مهيّا، يواشكيبا اين اميدِ خام كه شيرين كند دهانتكرار كرد واژهاي «حلوا» يواشكي«غير مجاز» بود چون آواز مادرمخواند از برايِ بندهي تنها، يواشكي«خود سانسوري» نمود و به زير لحاف خوانداز بهر من، دو ثانيه «لالا»، يواشكيدر مدرسه، معلمّ من چون كه «نا» نداشتآموخت ذرّه ذرّه «الفبا»، يواشكي«نادار» بود و عايدياش يك حقوقِ كمميداد درسِ «دارد» و «دارا»، يواشكيمن خواندم و «ليسانس» گرفتم، ولي چه سود؟شد «شغل» بهرِ من همه رؤيا يواشكيهمسايهمان كه بود فراري ز مدرسهيك «دكترا» خريد از «اروپا» يواشكياو «خاويار» خورد و «فلان چيز» و «كنتاكي»اين بنده دارم حسرتِ «شوربا» يواشكيميخندد او كه: «به به از اين بختِ خوش ركاب!»من زار ميزنم كه «دريغا!»، يواشكيعمري دويدهايم به دنبالِ سايههابوده گناهِ ما سادگي ما، يواشكي«آرش»! دميدهاي تو فقط از سرِ گشادبرعكس شد به دست تو «سُرنا» يواشكي

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1402 ساعت: 19:20

يارِ من، گاهي محبّت ميكند، باور كنيدبنده را غرقِ خجالت ميكند، باور كنيداز حقوقم، پولِ توجيبي به مخلص چون دهدصحبت از سهمِ عدالت ميكند، باور كنيدچون هدفمند است هم صبحانه، هم ناهار و شاممختصر ناني كرامت ميكند، باور كنيدبهر قبضِ تلفن و گاز و فلان و فاضلابجيب ما را پاك غارت ميكند، باور كنيدتا كشاند بنده را هر دم به سويِ راهِ راستبا ملاغه، هي هدايت ميكند، باور كنيدمسكنِ مخلص، پر از مهر است از الطاف اومثلِ يك موجر، محبت ميكند، باور كنيدنه اتاقي كرده جارو، نه غذايي پخته استخوب در اين باره صحبت ميكند، باور كنيدميرود هي گل بچيند، از سحر تا شامگاهكم در اين منزل اقامت ميكند، باور كنيدهر زمان ميآورد اين نازنين از «چين» گلابچون كه از توليد، حمايت ميكند، باور كنيدميخرد از پنج قاره ميوه، سبزي، خشكبارلطف بر اهلِ زراعت ميكند، باور كنيدچون كه نازش را خريدارم، كند هر دم گرانناز را تعديلِ قيمت ميكند، باور كنيدبنده خاطر جمع هستم، يار با اين كارهاخانه را يك باره جنت ميكند، باور كنيداين نگار نازنين، با اين همه لطف و صفاكم كم «آرش» را بدعادت ميكند، باور كنيد

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:15

شنيديم كه يكي از كاركنان با سابقهي روزنامه ميخواهد همكارياش را قطع بكند و برود.فرداي آن روز، من را به اتاق آقاي مدير خواستند. رفتم و ديدم كه آن همكار و مدير روزنامه در اتاق حضور دارند. آقاي مدير به من دستور داد: «ببينيد آقاي «...» چه ميگويد و عين گفتههايش را در يك صفحه كاغذ تميز بنويسيد.»آن همكار گفت: «از قول من بنويسيد كه به ميل خودم ترك كار ميكنم و همهي حقوق، مزايا، بنهاي كارگري، حق و حقوق مربوط به پايان كار و همه چيز مربوط به همكاري با روزنامه از ابتداي آمدن تا امروز را گرفتهام و هيچگونه طلب و ادعايي ندارم.»حالت اين همكار، به طور كامل غيرعادي بود. ميشد حدس زد كه از چيزي ترسيده و نگران است. در زمان حرف زدن، اشك در چشمانش جمع شده بود و به زور از گريه خودداري ميكرد.گفتههايش را روز كاغذ آوردم. جناب مدير به من دستور داد كه به عنوان شاهد ماجرا، نامم را زير ورقه بنويسم و امضاء بكنم. چون به چشم خودم نديده بودم كه پولي در آن ميان رد و بدل بشود، بنابراين نوشتم: «اينجانب «...»، فرزند «...»، از كاركنان روزنامه «...» گواهي ميدهم بر اينكه آقاي «...» در حضور من اقرار و اعتراف كرد كه كليهي مطالبات و حق و حقوق قانوني خود را از مديريت روزنامه دريافت نموده و ديگر هيچ مطالبه و ادعايي نخواهد داشت.»آن همكار رفت. در مورد رفتن ناگهاني او، بحثهايي ميان همكاران مطرح شد، ولي كسي دليل اصلي اين كار را نميدانست. حدود يك ماه بعد بود كه خود جناب مدير دهان باز كرد و گفت كه او در واقع اخراج شده و دليل اخراج هم دزدي و سوءاستفاده بوده است. به اين ترتيب كه زماني كه يك برگ چك مربوط به هزينهي چاپ يك آگهي را از يكي از ادارات گرفته، متوجه شده كه مسئول صدور چك، روي عبارت «و يا آورندهي چك» را خط

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:15

خانمي كه تنها در يك دورهي مقدماتي 15 روزهي آموزش روزنامهنگاري شركت كرده بود و به غير از اين، هيچ تجربهي عملي در روزنامهنگاري و مديريت نداشت، يك دفعه آمد و به عنوان «مدير داخلي» معرفي شد.اين دوشيزه خانم، اعتقاد عجيبي به قاطعيت داشت، ولي به دليل جوان و بيتجربگي، تفاوت ميان «قاطعيت» و «قاتليت» را نميدانست و خيال ميكرد براي زهرچشم گرفتن، بايد آدمها را بكشد تا گربهها بترسند!بدون اينكه چيزي بداند و يا پيشنهاد بهتر و اصوليتري داشته باشد، از همه چيز ايراد ميگرفت و چون انتخاب، ويرايش و نوشتن بيشتر مطالب بر عهدهي من بود، با من بيشتر از همه درگير ميشد و سر و صدا به راه ميانداخت و در ميان آن همه سر و صداي هر روزه، تنها تكيه كلامي كه هر روز بيشتر از ده بار تكرار ميكرد اين بود كه «چشمتان را خوب باز بكنيد و طرف خودتان را درست بشناسيد. من «ضدمرد» هستم و تلاش خواهم كرد آقايان را از اينجا فراري بدهم.»خانم «مدير داخلي» هر روز چندين و چند بار ادعا ميكرد كه خانمها از هر لحاظ شايستهتر از آقايان هستند. براي اثبات ادعاهايش هم، هميشه نامهايي مانند «گردآفريد»، «پروين اعتصامي»، «ماري كوري» و اينها را به ميان ميآورد و هميشه هم ميگفت كه مردها از زمانهاي پيش از تاريخ به زنان زور گفته و ستم كردهاند و حالا، ايشان ميخواهد انتقامهاي صدها هزار ساله را از كاركنان مرد روزنامه بگيرد!آقايان همكار، عاقلتر از آني بودند كه در مقابل اين سر و صداهاي بيهوده، واكنشي از خودشان نشان بدهند. آنان، با خونسردي تمام سرشان را پايين ميانداختند و كارهاي خودشان را انجام ميدادند ولي من، گاهي خسته و عصباني ميشدم و برايش قسم ميخوردم كه گردآفريد، پروين و مادام كوري را ميشناسم و نسبت به آنها احترام

برچسب: نویسنده: یونا مهدوی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 13:15

صفحه بندی